تبليغاتX
بهانه زندگی
بزرگ شدن پسرم
 

تغییر لازمه زندگی فردی آدمه...

ما  هر روز که نو می شه دوباره متولد می شیم

پس من هیچ ابایی ندارم که بگم دلم نمی خواد در این خونه بسته بشه!نه برای اینکه حرفای خودم رو بزنم....نه برای اینکه این جا خاطرات حمیدرضا و نوشته بودم و باید!این جا باز بمونه تا از بین نره ...تا یه وقتی بلاگفا هوس نکنه این جا رو پاک کنه...

دلم می خواد این جا رو بهش شور و هیجان بدم..برگرده به یک سال و اندی پیش....پرهیاهوتر و با یه کوله بار تجربه که دیگه می دونم چی بگم و چی نگم!

اونایی که این جا رو می خونن...اگر دوست دارن همراهمون باشن.

:

در آستانه ۳۲ ماهگی

سن ماهت رسیده به سن سال مامانت..ولی تو تو این مدت ۱۰۰ برابر من تو این مدت رشد کردی...کاش رشد کردن رو از تو یاد بگیرم..بزرگ شدن رو تغیر کردن رو...اینکه می شه هر لحظه بهتر از لحظه قبل بود...از تو که هر روز باید منتظر یه اتفاق جدید تووجودت باشم

 

از این به بعد بیشتر می نویسم...قول می دم!

این پست رو خلاصه میکنم به اینکه...پسرم به واسطه اینکه مکتب می ری بر خلاف تصور من که فک می کردم هیچی یادت ندادن یه شعر خیلی با نمک رو یاد گرفتی..جالبه بدونی که چن روز متوالی تو تلاش می کردی به ما بگی که علاوه بر اتل متل توتوله و ما گلیم ما بلبلیم و... شعر جدید هم یاد گرفتی!...چه شعری!

من بچه شیعه هستم!

خدا را می پرستم

خدای خوب و دانا

مهربان و توانا

پیامبرم محمد

که با او قرآن آمد

دین را به ما رسانده

او ما را شیعه خوانده

می دونی ژسرم...نه یانکه هشم رو حفظ باشی چون حفظ این شعر برای سن وسال تو هنوز زوده...ولی وقتی من هم نوا با تو می خونم باهام هم آواز می شی و می آیی!!...

قشنگترین جاش ور که خیلی با حال می خونی یکی قسمت حضرت زهراست و یکی امام حسین!

دختر او زهرا بود

فاطمه کبری بود

فدای دین شد جانش

لعنت به دشمنانش!

در روز عید غدیر

برما علی شد امیر

امیر مومنین است

امام اولین است

.....

البته خیلی خیلی با تلفظای خاص خودت می خونی طوریکه اگه طرف ندونه چی می خونی اصلا نم یفهمه مثلا کبری و می گی:هبا!...انقدی شیرین می خونی ..انقدی ناز می شی که دیگه یکی از تفریحات ما شده خوندن این شعر

چند روز پیش من و بابای رفتیم نمایشگاه...فقط و فقط به عشق تو و هر چی که به ذهنمون رسید برات خریدیم...یه بازی فکری برات گرفتیم به اسم ذهن برتر که توش هم اشکال داره هم آموزش جاگذاری هم رنگ و...خلاصه که از ۳ تا ۱۰ سالگی جواب می ده ...من که خیلی راضیم چون تو دوستش داری و ساعت ها با هم سرگرمش می شیم

برات رنگ انگشتی خریدم ....ولی تو هر دفعه می خوای باهاشون بازی کنی منو بدبخت می کنی!!

نمی دونم چه علاقه ای داری به اینکه همیشه خاص باشی!برای همین باید رنگات رو بیاری به جی نقاشی کردن خالی کنی روفرش!

پروژه پوشک که با الطاف همایونی شما در مراحل فوت قرار داره!!دیگه به عالم و آدم کسی نیس به من بگه چرا بچه رو از جیش نمی گیری و من رو دعوا نکنه!!...منتها چه کنم که پسری هر کار می کنه الا جیش گفتن!باحالیشم اینه که من شک ندارم عقلت می رسه..می دونی من چی می خوام ولی به عمد نمی گی...یه دوری ور با استفاده ار هواپیماهای تولدت و تشویقت با اونا به سر کردیم و تو تقریبا فقط تو دستشویی جیش کردی..و کلی من رو امیدوار!!اما چه فایده که این  حربه هم جواب نداد و تو دیگه حتی به هوای هواپیمای کنترلی هم نمی ری دستشویی!

جالبه که من حس می کنم رسما سر کارم!یعنی گاهی می گی :مامان جیش کنم بام هوا کنترلی می گیری عمو؟..ژول بده عمو هوا کنترلی بگیر...بعد که من جمله خودت رو تکرار می کنم می گی:نه!!!هوا نمی خوام!...

همچنان مشتاقانه سی دی هات رو دنبال می کنی

همچنان غذات بد نیست

برای ماشینت تو بهار خواب یه پارکینگ ساختم و از اون به بعد رسما بدبخت شدم!چون تو خونه هم باید دائم در حال پارکینیگ ساختن باشم

همچنان عاشق پارکی

اخلاقات مردونست و من فک  می کنم از این نعمت داشتن یه پدر خوبه...من فک می کنم تو بهترین پدر دنیا رو داری...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مامان حمیدرضا   | 

عرض کنم خو نزنین حوصلم نمی گرفت عکس آپ کنم



اینم به تتلافی این همه دیرکرد!


فک کنم اینا رو بذارم جای کلی حرف رو می گیره!


حمیدرضا در ایام محرم90


 


تولدی که براش گرفته بودیم توی مکتب...5بهمن

حمیدرضا و آتنا خانومش!90

این همه فنچ یه جا با هم چه شود!!!صدا به صدا نمی رسید!

حمیدرضا با کادوهاش خودکشی کرد

گل پسر قند عسل!


 

حمیدرضا در عید 91

این تفنگیه که عموش براش گرفته....باهاش عمش رو دستگیر کرده!

سوار قایق شدیم!..به قول بچم کشتی سواری!

پسر رو داری آیا!(عید 91 روستای پدریمون!..تو خونه کاهگلی)

باغ و آب وسنگ  ....خلاصه صفا سیتی پسرک!

ادامه مراسم سنگ اندازون!

جمع ما!....پدرم ..شوهرم ..برادرم ...و خودم....با حمیدرضا

میدون نقش جهان...

پارک کنار سی و سه پل

پدری و پسری و شتر بینون

پرچم یا حسین بر سر

ماشینش رو تمیز می کنه ...مگه چیه؟

نوچ نوچ نوچ!!!پفک می خوری؟!!!

در روستای پدر بزرگ پدریش...دماوند...پنج شنبه و جمعه 24 و 25 فروردین 91

یخورده غذا بدیم به این هاپوهای گرسنه....ثواب داره!

یاعلی!!!

مرد کاری من!

حمیدرضا و گاوها

ممنون از صبرتون وتوجهتون...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مامان حمیدرضا   | 

  

دیروز روز خوبی بود....از همه جهت....وقتی از سرکار رفتم خونه حمیدرضا رو برداشتم و رفتیم پارک....بگذریم که چقد موقع ترک پارک گریه کرد و من مجبور شدم با وعده چیپس(خدا از سر گناهان همه تقصیر کاران بگذره آمین!)گریش رو بند بیارم و بیارمش خونه ....اما خیلی خوش گذشت وقتی هم که اومدیم خونه طبق برنامه قبلیم مشغول شدم به کاردستی درست کردن و نقاشی کشیدن!بگذریم که چقد وروجک شده!!تقریبا ۱۰ تا هواپیما کشیدم براش!همشون رو هم قیچی کردم!کلا عشق هواپیما داره و من دارم با کمک همین حربه خدا بخواد از پوشک می گیرمش!...یعنی بهش می گم اگه بری جیش کنی تو دسشویی یه هواپیما می آد تو بغلت...با همین ترفند کل پنج شنبه و جمعه تقریبا پوشکش رو کثیف نکرد!!!اما امان از مادر شاغل!!

خب داشتم می گفتم...بعد اینکه براش کلی هواپیما درست کردم ....با باباش رفت حمام!دیگه خود کشی کرد!از بس که جیغ زد و باز یکرد!...این بشر کلا عاشق آبه ....برای همینه که همش می خواد به بهونه شستن دستاش دم دستشویی وایسه!....تمام آشپزخونم رو به گند می کشه این موقع ها به کنار!خودش ور هم سراندر پا خیس می کنه!...

آخر شب هم اومد پیش من!..شروع کردم براش داستان بگم....شنگول و منگول و حبه اننگور!!فسقلی با اینکه پشت صندلیش خواب بود اما گویا بعد مسواک کمی سرحال شده بود و بند نمی شد...اولش که نم ذاشت لامپو خاموش کنم...بعد هم حکم کرد که باید چراغ خواب روشن باشه...بعد هم!!هواپیما پایین بخوابه ما بالا!!!...همیشه یکیو داره که باهاش بخوابه و دیشب همدمش هواپیماهای مید این مامان بود!...القصه....من هی داستان می گفتم و خوابم می برد و اون هی می اومد روم که ادامش چی شد؟....بوگو بوگو!!...قربونش برم که کپی برابر اصل مامانش داره می شه!....هیچ دیگه..خودمم نفهمدیم کی خوابم برد.....فقط گاه و بی گاه حس می کردم نوازش هاش رو که از بودن من کنار خودش اطمینان حاصل می کنه...بچم خدای محبته...بچم تمام انرژی که لازم دارم رو بهم می ده....دعا کنید بتونم براش مامان خبوی باشم...دعا کنید بتونم هم از این دوران که شیرین ترین دورانشه لذت ببرم هم بهترین بهره برداری رو برای تربیتش بکنم...می خوام برم سراغ کارای آموزشی اگر کسی ایده ای داره بهم بده...بازی هایی که مادر با بچش می تونه بکنه تا هم سرش رو گرم کنه هم بهش آموزش بده..منتظرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط مامان حمیدرضا   | 

 

دلم می خواست خاطراتش رو  ثبت کنم.....اما نشد...پس بشنوید نوشته های یک مادر در وصف پسرکی که سومین بهار زندگیش رو می گذرونه...

عید امسال تقریبا تو سفر گذشت...اما مهمترین ویژگیش این بود که من و پسرک 20 روز با هم بودیم....20 روز با هم خندیدیم ،گریه کردیم،غصه خوردیم و شادی کردیم!...برای همینم بود که دل کندن روز آخر برام خیلی سخت بود.

تو این مدت ما چند تا سفر رفتیم که کوچولو و با محور حمیدرضا تعریف می کنم براتون!

تو این مدت حمیدرضا یاد گرفته که شعر بخونه...کاری که من مطمئنم در اثر بی توجهی مسئولای مکتب بود که تا حالا انجام نمی داد...

مثلا:

دستامون رو می گیریم به هم و می چرخیم..

من می گم:ما گلیم.....ما سنبلیم ...حمید رضا می گه:بلبلیم!

من می گم:باز میشیم...همزمان حمیدرضا می گه:بته می شیم...

اگر به ما آب ندهید:این طوری می شیم ..اون طوری می شیم....اینا رو من می گم و حمید رضا به حدی شیرین تکرار می کنه که محاله من بتونم عینش رو بنویسم!...دستاشم مث من دو طرف سرش به هم می زنه تا نشون بده گلا چطور پژمرده می شن!

من می گم:عمو زنجیر باف

اون میگفت:بعله!...الان می گه:زنجیر منو بافتی؟!!..البته با زبون خودش!

من می گم:بعله!...اون می گه:پشت کوه انداختی؟...البته اصلا آهنگ شعر رو رعایت نمی کنه و هرچی دلش بخواد می گه:

من می گم:بابا اومده...اون می گه:نخود و تیشمیش!!!....قربونش بشم الهی!

من می گم:شبا که ما می خوابیم...حمیدرضا سرش رو کج می کنه و با یه ناز خاصی م یگه:آقا پلیسه بیداره!..من می گم:ما توی خواب نازیم...اون می گه:دنبال شکاره!!!!...من می گم ما پلیس و....اون می گه:احترام بذار...و دستش رو همزمان می بره کنار گوشش!!...مام باید همون کار رو بکنیم ....وگرنه دائم می گه:احترام بذار....احترام بذار!

....

پسرکم تازگی ها یاد گرفته ماشینش رو برونه....یعنی با فرمونش هم بازی می کنه!.....بعدش قان قان هم می کنه!

گل همیشه بهار من...خیلی وروجک شده!..از قاطی کردن لوبیا و نخود و لپه بگیر و هم زدنشون توی دیگ!....تا ماشین خواستنای لحظه ایش!!...یعنی این بچه تموم ماشینای عالم رومی خواد!!...من موندم چکار کنم با این عشق!

شدیدا هم تابع قانون نو که بیاد به بازار کهنه می شه دل آزاره!!....از طرف دیگه گاهی هم دلش هوس اون ماشینای خیلی قدیمی رو می کنه!

کاربرد هر ماشین رو می دونه...ماشین آتش نشانی برای خاموش کردنه آتش های خیالیه....و منم مسئول روندنش!...آمبولانس برای بردن مریض هاست به بیمارستان


عاشق پارک شده ....بویژه پارکی که نزدیک خونست و  جدیدا سرسره های پیچ و تاب داره خیلی بزرگ داره!!..هنوز ندیدم بچه ای به سن اون از این سرسره های دو متری سر بخوره!!ولی حمید رضا چنان سر می خوره که خدا می دونه ...دلم هری می ریزه پایین!..اما به انتخابش و شادیش احترام می ذارم....

القصه که اومدن بهار

حمیدرضا من کلی گفتنی داره و شنیدنی...امسال یه سفر رفته سمنان....یه سفر رفته اردستان....شیرازان(روستای پدری من)یه سفر رفته اصفهان...یه سفرم یزد!

باغ و آب روونش و آتیش و خاک...که همه اینا با هم توی روستا بود....مجال خوب یبود برای بچه که حسابی خودش رو تخلیه کنه و حال کنه!طوری که همش می گفت:مامان بریم باغ!....مشکلی که باهاش داشتم این بود که خیلی سخت دستشویی می رفتو خون به دل می کرد مارو...

....


ادامه دارد!.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط مامان حمیدرضا   | 

 

خوبه گاهی آدما برگردن وگذشتشون رو نگاهی بندازن...یکی از مواقعی که من عموما خیلی تو فکر روزای قبلم هستم همین روزا پایان ساله...

به خوبی هاش..بدی هاش...شادی ها و غم هاش فکر میکنم و سعی دارم که ببینم کجا راه رو اشتباه رفتم!


اما....

پسرکی که امروز داره 30 ماهگیش رو به فضل خدا سپری می کنه تو یک سال گذشته خیلی عوض شده و خیلی اتفاقا براش افتاده....از اینکه امسال تقریبا تونست حرف زدن با شیوه خودش رو یاد بگیره و دیگه الان با اون زبون شیرینش تمام خواسته هاش رو به مامانش می گه...تا اینکه دیگه برای خودش صاحب نظر شده و در مورد همه چی باید اظهار نظر کنه!...هر کاری میکنیم باید براش توضیح بدیم..مثلا یه صدا می آد:مامان صدای چــــــــی بود؟...مامانی صدای ترقه بود...حالا هر چند بار که این صدای ترقه بیاد باید اون برای ما توضیح بده که صدای ترقه می آدا!!!.....شدیدا پول شناس شده و می دونه که باید پول داشته باشه تا عمو بهش خوارکی و اسباب بازی بده....این روزا بکی از بازی هامون اینه که می ریم سر کمد وسایلش و اون از من که مثلا مغازه دارم اسباب باز هاش رو با پولای خیالی که از جیبش در می آره می خره!....

اینکه می بینید کمتر می نویسم دلیلش اینه که واقعن نمی دونم چی رو چطور بگم!...به حدی پسرک دوست داشتنی شده که فقط و فقط خدا می دونه....

امسال از شیر گرفتمش!..چند روز پیش دلش هوای شیر کرده بود منتها به شیوه خودش!!بلایی به سرم آورد که اشکم دراومده بود!

امسال داره دیگه تو تخت خودش م یخوابه و با جوجوهاش که دارن مسواک می زنن درد دل میکنه

امسال مفهوم قصه و کتاب قصه رو به خوبی می دونه و من موظم همیشه اخر شبا برای قصه بخونم و البته موقع خواب یادش نمی ره که بگه:لـــــا لایی مامانی!!لالای بوگو!

امسال دیگه من تو خونه یه همدم دارم...تا تلفن زنگ می زنه مامان کی بود؟...تا می خوام برم بیرون مامان کجا می ری؟...کی با هم می شینیم و درباره فیلمای تی وی ..درباره کتاباش..درباره اتفقات حرف می زنیم و پسرک هم کامل گوش می ده ...پسرم داره مرد من می شه و همدمم!

امسال پسرک یه تولدی داشت که من خودم دوستش داشتم!

امسال تو همین چند روز گذشته بچم موهاش برای اولین بار توی سلمونی کوتاه شد..نه تو سلمونی بچه ها!!..نه تو سلمونی آدم بزرگا!!..همش می گفت مامان رفم سمونی!!..عمو موعامو دیچی کرد!!.....قبلش خیلی می ترسید اما من جمعه که می خواست بره انقد براش ادا و اطوار در آوردم و از سلمونی تعریف کردم ...تا بالاخره دومادمون بعله رو گفت و رفت برای اصلاح!

بچم دست به زن هم پیدا کرده!!....مامانش رو می زنه!!ولی اگه باهاش قهر کنم می آد و می گه:نایی مامانی نایی مامانی....قر نکن...بعدشم اگه خیلی شدید باشه که بوسم هم می کنه!....ولی گاهی خیلی ناجوانمدانه می زنه ها!!!.....خودشم انقده ناز قهر می کنه...می ره یه گوشه سرشو می گیره لای دستاش و می گه:قرم قرم!!!!......و من مامورم که نازش رو بخرم و می خرم!

بچم داره نشون می ده که بالاخره هرچند مامانش آدم نیست ولی بچش دین و ایمون سرش می هش... گاهی گیر می ده و هر موجودی که شبیه میکروفون باشه رو می گیره و می گه:ادین ادین ادین ...و بعد می خواد که ما هم بگیم..حسین حسین حسین ...هم زمان خودش ور تکون هم می ده عین مداح ها!!

بچم قبل غذا میگه:بعم لا!...بعدشم می گه:الایی شکر..و این یعنی دیگه لب به غذا نمی زنه

کلا بد غذا نیست

میوه خوب می خوره

خوابش مرتبه

خیلی بیماری خاصی نداشته تو سالی که گذشت

و....

برای من عزیزترین...قشنگ ترین....و بهترین چیزیه که در همه عمرم داشتم...با بودنش انرژی می گیریم..هرچند گاهی خسته باشم و بدخلقی کنم!..هرچند گاهی دعواش کنم!!!...اما همه عمرم و زندگیمه!

سال نوتون پیشاپیش مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مامان حمیدرضا   |